تبلیغات
سایه بان

سایه بان
در تشعشع سوزان ظالمان عالم تنها خامنه ای سایه بان است
سلام 
سایه بان تا جمعه می آید.....
منتظر قدوم  مبارک همه ی سربازان و رفقا هستیم.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند       آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟



[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ سایه بان ]
یا برگه تقویم کمی بی حال است

یا میوه انتظار شیعه کال است!

پنجاه و دو جمعه را اگر جمع کنی

با سیصدو سیزده نفر، یک سال است!



[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ سایه بان ]
للحق
سلام 
یكی از رفقا دیروز قراری را برایمان پیامك زد من باب دیدار جانبازان قطع نخاعی آسایشگاه ثارالله.....
گفتم حالا كه این روزها بازار اباذرهای دروغین و نان به نرخ روز خور داغ است قراری بگذاریم برای زیارت اباذرهای حقیقی خمینی و انقلابمان...
با خودم گفتم:‌ حالا كه قرار میگذارند برای آب بازی در بوستان آب و آتش قراری تنظیم كنیم برای عشق بازی در بوستان ولایت ... نه اشتباه نكن... من بوستان ولایت قالیباف را نمیگویم ؛ بوستان ولایت خمینی و سیدناالقائد را عرض می كنم.. آری بوستانی كه گلهایش بسیار خوش آب و رنگ تر از بوستان های شهرداری تهران است.... گلهایی كه شهردار ما می كارد ریشه در خاك هم ندارند اما گلهایی كه خمینی كاشت همه ریشه در افلاك داشتند و هنوز هم دارند.
گفتم قراری تنظیم كنیم برای ملاقات با آنهایی كه دلشان برای آسمان یك ذره شده و تنها امید برای ماندن در این زمین پرهیاهو یك نفر است... 88 بود...
موسی بغض كرده بود و می گفت :‌ منتظرم تا فقط مولایم لبی تر كند تا همین بدن نیمه جان را هم نثار تمام قامتش كنم.
بله رفیق می خواهیم برویم دیدار مظاهر به وقوع پیوستن یك 4 شنبه ی معمولی كه شد 9 دی ماه.... برویم دستانی را ببوسیم كه آن نوری زاد احمق عمری سنگشان را به سینه زد و نهایت امر نشان داد كه اصلا نقطه ی مشتركی با این اسطوره های ولایت مداری نداشته و فقط دنبال منفذی بوده برای برطرف كردن شهواتش... و در راس همه ی شهوت های این ذلیل، شهوت دیده شدن بود كه او را وادار كرد تا بازیگر من و تو شود.... دیگر خیلی سال است كه عطایش را به لغایش بخشیده ایم ... راه از ابتدا در برابر آوینی بود... نه در برابر آوینی كه در برابر انقلاب خمینی بود... نوری زاد فدای عقده هایش شد اما یك مشت بچه بسیجی هنوز هم فراری اند از اینكه دیده شوند ... اینان همان هم مسلكان سید مرتضی آوینی هستند.. این ها آرزومندان گمنام بودن هستند... آرزویشان این است كه بر سنگ قبرهاشان بنگارند: 
شهید گمنام - فرزند روح الله...

محل قرار :‌ گوشه ای از خراب آباد تهران -  واقع در ولنجك - خیابان مقدس اردبیلی - خیابان ثارالله - آسایشگاه ثارالله
زمان : پنجشنبه مورخ 24/ 9 / 1390 ساعت 10 صبح الی 12



[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ سایه بان ]

مربی محجوب، مودب و غیور پرسپولیس:

فوتبال برای من خوش یمن بود؛ بوسه رهبر را با هیچ چیز عوض نمی کنم

اگر آمریکا جگر حمله به ایران داشته باشد، این بار با جانم به دروازه کاخ سفید، گل می زنم

یک: آنقدر از غم و درد و داغ کربلا دور نشده ایم که  با یک متن فوتبالی به روز کنم، اما عاشورا، بیش از آنکه درس مرگ باشد، درس زندگی است و فوتبال بخشی از زندگی است. بگذریم که این پست، به آن معنی هم، یک مصاحبه فوتبالی نیست، ولو اینکه طرف صحبت، حمید استیلی باشد.

دو: به دلایلی که لابد برای خودم محترم است، حمید استیلی را از همان اول، زیاد دوست داشتم؛ از همان روزگار بازی اش. یکی اینکه جنگنده فوتبال بازی می کرد. زیاد می دوید، به حدی که شایع شده بود شش اضافی در بدن دارد! یکی اینکه همیشه حجب و حیا داشت و اغلب، سرش پایین بود. یکی اینکه احساساتی بود و اگر به تناسب پستش، کم گل می زد، اما شادی اش جز اشک شوق نبود. یکی اینکه مثل پسربچه ها معصوم بود. یکی اینکه به آمریکا گل قشنگی زد و دل ملتی را شاد کرد. دل «آقا» را به خصوص. یکی اینکه عاشق کات بیرون پا بود؛ از آن راست پاهای کلاسیک که عمرا به پای چپ شان رخصت لمس توپ را بدهند! می گویند در بیابان، لنگه کفش، غنیمت است، لیکن اگر فوتبال ما لالیگا هم باشد، باز قدر امثال حمید استیلی را باید بیشتر دانست. کسانی که اگر فوتبال را ازشان بگیری، خودشان و شخصیت شان، یک چیزی دارند برای آوردن روی صحنه. خیلی ها دقیقا هم قیمت توپی هستند که می زنند!

سه: قضاوت درباره اینکه حمید استیلی چگونه مربی ای است، فعلا زود است، اما تا همین جای کار هم حمیدخان نشان داده که خیلی کار دارد. مربی گری، مقداری اش هم ذاتی است. امیر قلعه نوعی ذاتا مربی است، اما نمی دانم کسانی چون حمید استیلی و پرویز مظلومی، ذاتا مربی اند یا خیر! فرض کنید فردا تیم پرویز مظلومی موفق شود به پرسپولیس ۶ تا گل بزند، -یا بالعکس!- واقعیت این است که مربیان امروز قرمز و آبی، جنم مربی گری در خون شان نیست. بخواهم این ادعا را شرح دهم، بحث اصلی این متن، پرت و پلا می شود.

چهار: مدتی است که از دست حمید استیلی ناراحتم. اولا، شیوه ورودش به پرسپولیس، اصلا عاقلانه نبود. چه کسی شک دارد که هم الان، محبوبیت مضاعف و پوپولیستی علی دایی، دارد نان بی تدبیری حمید استیلی را می خورد؟! همین جا داخل پرانتز بنویسم که (خدا نگذرد از سیاستمدارانی که ستاره های ورزشی را قربانی جاه طلبی خود می کنند. حبیب کاشانی البته دوست حمید استیلی است، اما چه بسیار دوستی ها که «دوستی خاله خرسه» اند!) ثانیا، مانده ام که با این حال و روز، حمید استیلی، به چه قیمتی و تا کجا، دوست دارد همچنان مربی قرمزها باقی بماند؟! و حتی، دقیقا نمی دانم رویه ای که حمیدخان در پیش گرفته، نامش چیست؟! مثبت بخواهم نگاه کنم، نتیجه می گیرم؛ استیلی، به تیمش و به خودش اعتقاد کامل دارد، کارش را گره به زلف دمدمی مزاج بودن تماشاچیان پرسپولیس نزده، بی توجه به طعنه مغرضین و کنایه منتقدین است و از این حرفها، اما مع الاسف، حس می کنم باید جنبه منفی قضیه را هم نگاه کرد. در این نگاه، حرفم به حمید استیلی عزیز، هیچ نیست الا همین جمله؛ «اینقدرها هم نمی ارزد صندلی مربی گری پرسپولیس، که تو فکر می کنی».

پنج: مثل بازیکنانی که هم در استقلال و هم در پرسپولیس بازی کرده اند، چه بسیار از فوتبالی ها که مثل من روزگاری، این وری بوده اند و دگر روز آن وری. سر همین، با اینکه مدتهاست استقلالی ام، اما اولا، اوضاع پرسپولیس -به عنوان تیمی که ایام ماضی، تیم محبوبم بود- همیشه برایم مهم بوده و ثانیا، رقیب آبی، یعنی قرمز را دوست دارم که قوی باشد. با این همه، دربی پیش رو، چه روی کاغذ و چه روی هر چیز علی الظاهر معقول دیگری، یعنی که برنده بازی، استقلال است. اگر استقلال، مربی ای هم شان بازیکنانش داشت، شاید می شد به جبران ۶ تایی ها هم فکر کرد، اما… اما بگذار بروم و مجزا بنویسم این نکته را.

شش: تا به حال و در آستانه هیچ دربی ای، این همه… یعنی اصلا دوست نداشتم که پرسپولیس برنده بازی باشد! می دانم اگر پیش بینی کنم که؛ «بازی فردا را شاید خدا خواست و به حمید استیلی، یک حال اساسی داد»… و اما زد و استقلال برد، سیل کامنت ها سرازیر می شود که؛ «برو عمو! تو هم با این پیش بینی ات»، اما چه کنم که دلم با همین جمله است که نوشتمش. این را هم می دانم که دربی تهران، اصلا تابع هیچ مقرراتی نیست و قرار نیست چون که آبی ها ۳ بازی گذشته را پیروز بوده اند، -صرف نظر از دربی الکی آخری!- پس این بار نوبت برد استیلی و شاگردانش است. این هم شایعه غلطی است که مدتی پیچیده و مدعیان می گویند؛ دربی را تیمی می برد که ضعیف تر باشد! عمدتا برنده دربی، تیمی بوده که روی کاغذ، قوی تر بوده. با این حساب اما من هنوز هم روی پیش بینی خودم هستم و گمان می کنم قرمزها برنده دربی بسیار حساس فردا باشند که حذفی است و قطعا مساوی ندارد. برای این پیش بینی هم راستش دلیل ندارم. یه حرفیه داریم می زنیم دیگه! اگه راستش درومد که پزم را خواهم داد، اما اگه آبی ها بردند، که حتما از پیروزی تیم محبوبم مسرور خواهم شد! (از اون شکلک خنده دارا!)

هفت: استیلی مظلوم است. بازی پرسپولیس با تراکتور، همه دیدند که چقدر قرمزها خوب بازی کردند، اما بازی را باختند، اماتر(!) گزارشگر بی معرفت بازی، هیچ نگفت که گل نزدن مهاجمین تیم قرمز، ربطی به استیلی ندارد!! جمله ای که اگر مربی پرسپولیس مثلا افشین قطبی بود، هزار بار گفته می شد تا شاهدی باشد بر این ادعا که در این دیار، عمدتا این مرغ همسایه است که غاز است! البته این که پیش بینی می کنم فردا بعد از دربی، حمید استیلی شاد خواهد بود، هیچ ربطی به مظلومیت و اینکه مثلا خدا با مظلوم است و این حرفها ندارد. فقط این گونه ببین که «سنگ مفت و گنجشک، مفت»! یه حرفی داریم می زنیم دیگه!

هشت: صبح زنگ زدم به استیلی که می خواهم برای «قطعه ۲۶» با شما گفت و گو کنم. گفت: همان که قبلا برای «یاد ماندگار» گرفتی، بازنشرش خیلی بهتر از هر حرفی است که بخواهم جدید و داغ بزنم. رفتم و از لا به لای آرشیو متنوع و شلوغم، آن مصاحبه را دوباره خواندم. شماره سوم یاد ماندگار بود. شماره ای که من بر خلاف ۲ تای اول، سردبیرش نبودم. تاریخش خرداد و تیر سال ۱۳۸۴ است. تیتر گفت و گو این بود؛ «توپ و تور یا توپ و تانک؟!» البته با امضای «علی اکبر بهشتی». عینا بخوانیدش…  آهان! این را قبلش حتما باید بگویم؛ کاش اگر فردا، پیش بینی من درست از آب درآمد، حمیدخان استیلی… بهتر بگویم؛ حمیدجان استیلی، لطف کند و با برد دربی… بهتر بنویسم؛ عقل کند و با برد دربی، به کنفرانس مطبوعاتی برود و اعلام کند که… که: «حیا کردم و رها کردم؛ این شما و این هم پرسپولیس!» یعنی این کار را می کند استیلی؟! یعنی پیش بینی من و آرزوی من درست از آب درمی آید؟! تا فردا، این شما و این هم بازنشر یک گفت و گوی قدیمی. لازم به ذکر است «یاد ماندگار» مجله ای در حوزه دفاع مقدس بود که در هر شماره، مصاحبه ای با ورزشکاران، اما در ارتباط با ۸ سال جنگ تحمیلی ترتیب می داد.

***

وقتی به حمید استیلی زنگ زدم تا برای ما از جبهه و جنگ بگوید، گفت: چرا قرار مصاحبه تلفنی باشد؟! و ما از خدا خواسته، قرار گفت و گو را گذاشتیم در نمایشگاه مطبوعات، غرفه یاد ماندگار. به موقع آمد. قشنگ تر از ساعت برندی که بر دست چپش بسته بود، پارچه سبز باریکی بود که بسته بود مچ دست راستش؛ «این یادگار کربلاست. چند وقت پیش با بچه های پرسپولیس رفتیم. متبرک به ضریح امامان آنجاست. وقتی این مچ بند را کنار نبضم می بندم، با آرامش بیشتری قلبم می زند».

چند نفری دوره اش کرده اند که امضاء بگیرند. می دهد اما می گوید؛ «امضاء را باید از اینها بگیرید».

اشاره اش به عکس شهداست روی دیوار غرفه؛ «وقتی جنگ شروع شد، خانه ما در نازی آباد بود. محله چهارصد دستگاه. داشتیم فوتبال بازی می کردیم که یکی از بچه ها خبر جنگ را آورد. من آن زمان ۱۳ سالم بود. نمی دانستم باید چه کار کنم. فقط به بچه ها گفتم؛ دیگر حسش نیست، فوتبال را بی خیال شویم. چند سال بعد، خدمت وظیفه برایم توفیق اجباری شد تا به جبهه بروم. با اینکه می توانستم به سبب همین فوتبال، سربازی را در جاهای دیگری هم بگذرانم، اما جبهه را ترجیح دادم. بیشتر مناطقی هم که بودم، جبهه غرب بود؛ کردستان و مهاباد و… چند صباحی هم البته در ارومیه خدمتم را گذراندم. با این همه، بیشترین سهم خانواده من از جبهه و جنگ، برادرم سعید است. سعید، اولش از بچه های ژاندارمری بود. در جبهه، توی دهلران، یعنی گمانم فکه، زخمی شد. قبل از عملیات بود. الان سعید جانباز ۳۰ درصد است. شیمیایی هم دارد. شبی که سعید مجروح شد، خوب یادم هست که مادرم گفت: دلم آشوب شده. خواب دیده ام که برای سعید اتفاقی افتاده. چند روز بعد به ما خبر دادند که سعید در فلان بیمارستان، بستری است».

نمی شود با حمید استیلی صحبت کنی، اما به «گل قرن» نپردازی. همین که استیلی شروع کرد به گفتن از گلش به آمریکا، جوانان انبوهی که گردش جمع شده بودند، شعار دادند «استیلی با غیرت»؛ «خب پست من هافبک دفاعی است. حدس می زدم آمریکا را ببریم اما فقط خوابش را دیده بودم که من در این بازی گل بزنم که البته تعبیر شد! معمولا وقتی گل می زنم، کمی می دوم و اندکی خوشحالی می کنم، اما بعد از گل به آمریکا، انگار بال درآورده بودم! خودم هم نفهمیدم کی گریه ام گرفت؛ همین طور می دویدم و گریه می کردم! بعد هم که گل را تقدیم کردم به خانواده شهدا. همین که هر جا مادر شهیدی، جانبازی، رزمنده ای، مرا می بیند و می گوید؛ من اصلا فوتبالی نیستم، اما گل تو را به آمریکا بارها دیده ام و ازت تشکر می کنم، این برای هر ۲ دنیای من بس است. بوسه رهبر بر پیشانی ام برای هر ۲ دنیایم بس است. با همه این چیزهای قشنگ، من از فوتبال، به آنچه که فکرش را هم نمی کردم، رسیده ام و بالطبع راضی ام. البته اگر الان آمریکا جگر حمله به ایران را داشته باشد، با جانم به آمریکا گل می زنم».

استیلی جواب سئوال آخر مرا این گونه می دهد؛ «اصلا ممکن نیست توپ و تور را با توپ و تانک، مقایسه کنی. من تعجب می کنم چرا عده ای از امثال من، به خودشان جرئت می دهند که بگویند؛ حسین فهمیده برای این کشور رفت، من هم همین طور!! این کجا و آن کجا؟! آنها از جان خودشان برای مقدس ترین هدف گذشتند، و اگر آنها قهرمان اند، ما که باشیم؟! آنها الگوی ما هستند، نه مثل ما، نه هم ردیف ما».




[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ سایه بان ]

للحق

 

سلام . هرچند دیر هنگام و هرچند با دل آزردگی فراوان رفقای سایه بانی اما...

آرام گرفتم در حسینیه ی تخریب... وقتی دلنوشته های روی دیوار حسینیه را می خواندم ؛ چشمم به نیم خطی افتاد كه چه زیبا زمزمه ی عشق را در چند كلمه متجلی ساخته بود.

«یا حسین فرماندهی از آن توست»

چشمانم را بستم و گوش ها را باز كردم . می شنیدم صدای راوی را كه می گفت:‌ یك شب قبل از عملیات حنا بندان داشتیم... شب ها كه از حسینیه سر بیرون می كردیم صدای نجوا از پشت حسینیه به گوش می رسید.. دنبال صدا می رفتیم و صاحب صدا را در قبر های پشت تپه پیدا میكردیم. اشك می ریخت و نماز میگزارد.... انگار رفتنش دیر شده بود.. برای بال گشودن لحظه شماری می كرد و....

انگار صحنه ای پیش چشمم گشوده شد...

شب عاشورا است و علمدار در حال پاسبانی از خیمه گاه ارباب است... ذكر می گوید و چشمانش را خیره به اطراف كرده... ناگهان گروهی از جانب سپاه دشمن برایش امان نامه می آورند و همین كافی است كه دیگر علمدار برای انتقام این شرمساریش نزد ارباب بی قرار میدان گرد...

اواخر شب است و ناگهان نگاهش به خواهری پریشان می افتد كه از فرط نگرانی خوابش نمیبرد... عباس نكند حسین را تنها بگذاری... عباس را نه تیر حرمله كشت و نه گرز پولادین آن حرامزاده كه در پشت نخل ها كمین كرده بود. علمدار را همان امان نامه كمر شكست... امید خیمه گاه حسین را چنان شرمسار كردند كه دیگر روی مواجهه با مولا را نداشت و برای رفتن بی تاب تر از قبل شده... 

حالا ببینید نهایت ولایت مداری یك فرمانده را در اوج فوران تلافی نامردمی كوفیان... ساعتهاست انتظار می كشد حضرت عشق فرمان نبرد برایش صادر  كند. اما .... حسین (ع) صدایش میزند : برادرم ؛ برای آوردن آب مشكی بردار و بدون سلاح به میدان برو ...

بدون هیچ چون و چرا سر به زیر می افكند و سند مظلومیتش را به دست میگیرد و راهی میدان میشود... و نهایت امر وقتی امید خیمه های حسین ناامید شد كه تیر را به مشكش زدند و ... 

بچه ها انتخابات نزدیك است ... برای حسین زمانمان عباس باشیم .... نكند پایمان بلغزد و بازی عمر و عاص ها را در این انتخابات پیش رو بخوریم و پا جای پای زبیر و زبیریان بگزاریم كه جلوتر از امر ولی و صاحب اختیارمان گام برداریم..

عباس یعنی ذكر طوفانی مهدی        عباس آوای غزل خوانی مهدی است

 

 




[ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ سایه بان ]
للحق
فکه بودیم.... جایتان خالی .... عشق تنها بود و تنها شهیدش کردند.... امسال صدای هل من ناصرش را شنیدی؟ نهایتا تسلیت باد عروج حضرت عشق و تنها عاشقان عالم...
دلم برای خانه مان تنگ شده بود.... ببخشید که نبودم تا جواب یک انسان بی ادب را بدهم  و چند روز بود که این کامنت ها مانده بود بی جواب... 
القصه؛ 
جمعی از بر و بچه های حزب الله سایبر هم بودند... کاروان حاج سعید قاسمی هم آمده بود و  عجب شام غریبانی راه انداختند در دوکوهه..... 
خیمه آتش زدند .... سوزاندند ..... دل ما را .... آتش بر دلمان زبانه می کشید و باران گریه بود در قتلگاه فکه... دو میهمان ویژه هم برده بودیم که در سایت سایه بان به شما معرفی می گردند.... 
اما چرا قالب اینقدر تغییر پیدا کرده.... آن صورتک مخوف یا مضحک پشت قاب عکس همان تصویر حقیقی و موذی صاحبان فتنه های جهان می باشد.... این تصویری است از صاحب حقیقی شبکه ی من و تو .... شبکه voa ... نمیدانم شاید هم زیاد جالب نیاید به ضائقه ی شما ... اما منتظر باشید تا سایه بانتان را بزرگتر و پویاتر مشاهده نمایید...
یاعلی 



[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 04:03 ب.ظ ] [ سایه بان ]
سلام...
با كمال شرمندگی همیشگی، باز هم آمدم اما!!!
می خواستم با دست پر بیایم و خبر خوشی را كه چندی پیش با شما مطرح كرده بودم ، خدمتتان عرض كنم

 بحمدالله و با دعای خیر حضرت عشق(عج) و شما رفقای منتظر ، وبگاه سایه بان تا اواخر این ماه به یك سایت تبدیل خواهد شد كه شامل بخشهای بسیار متوع و جالب می باشد.

فقط یكی از بخشها را برایتان معرفی می كنم تا از امروز منتظر معرفی لینك سایه بان باشید و دوستانتان را هم برای حضور در سایت خودتان ترغیب كنید. این بخش شامل گفتمان آنلاین شما و دوستانتان و همچنین مخالفان جبهه ی ما می باشد كه هر روز پیرامون یك موضوع جدید از سرفصلهای تخصصی سایت می باشد.
تالار گفت و گو مكانی است برای مناظره، مباحثه ، و تبادل اطلاعات شما با یكدیگر .
حتی شما میتوانید مطالبی را كه به نظرتان مرتبط با محتوای هر بخش از سایت می باشد در اختیار ما قرار دهید تا ما هم پس از بررسی مطلب شما آن را در صفحه ی اصلی سایت قرار دهیم...
البته كه این امر منافی این مطلب نیست كه شما میتوانید برای وبلاگ ها و سایتهایتان فلش تبلیغاتی بسازید تا لینك سایه بان شوید...  
ببخشید.. شاید این پست به شدت شبیه یك لینك تبلیغاتی بود كه برای همه ی ما در طول روز صدها بار فرستاده می شود اما خدا میداند كه به اتفاق گروهی از رفقا به شدت درگیر برنامه های سایت هستیم تا روز معرفی مقبول حضرتش واقع گردد و بعد پایگاه امنی برای من و شما....
و در برابر من و تو



[ چهارشنبه 2 آذر 1390 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ سایه بان ]

للحق

سلام.....

کوتاه و مختصر مینویسم برای اینکه فقط کمی دلم به درد آمد از سخنان دوستی که فرموده بود : خسته شدم و سر در گمم....

من هم همینطور ..... خسته شدم ..... سردر گمم .... اما نه در روزگاران شما.... من هیچوقت خسته نشدم از اینکه انقلابی باشم.... خسته نشدم از اینکه فریاد امر به معروف را داخل یک کادوی زیبا بپیچم و تقدیم آن عزیزی کنم که نیازمند کادوی ماست ...اما من و تو آنقدر از او غافل شدیم که ناگهان وقتی چشمانمان را باز کردیم دیدیم او اسیر «من و تو » شده و دیگر دارد کار از کار میگذرد....

بله رفیق .... اگر من و تو برای اون مانده بودیم دیگه اونقدر کوله بارش پر از رفیق بود تا پناهنده ی من و تویی بهایی نشه.. رفیقی سخنی از آسمان برایم گفت :

کلاٌ در جامعه 3 دسته ایم ...... گوسفندان .... انقلابیان..... گرگها...... 

گوسفندان فقط سرشان را انداخته اند و از مراتع بهره ی چریدن میبرند و تنها دغدغه شان این است که خورده نشوند تا روزی که یا گوشت خورشت قیمه شوند و یا گوشت زیر دندان گرگها .....

گرگها همان «من و تو» یی ها هستند که جای من و تو  را برای رفقایمان گرفتند ..... حالا دوست داری گوسفند باشی یا گرگ ؟؟؟؟؟ 

اما انقلابیان خود ترازو هستند برای عدالت..... خود میزان قسط و عدل اند ..... هر فریاد یک انقلابی خانه ی گرگ را می لرزاند و نهایتا زلزله ای به پا میکند به شدت سونامی ظلم ستیز امت اسلامی در ممالک انقلابی..... که گرگ ها را یا آواره کرد یا در رودخانه ی مخوف خشم انقلابیان غرق کرد.....

انقلابی من و تو هستیم..... گرگ ها اهالی «من و تو » ...... گوسفندان همان نان به نرخ روزهایی که کار ندارند چادر باشد یا نباشد .... همان کسانی که رفیقمان آقای ؟؟؟ در کامنت پست قبلی از آنها تعبیر نفهمان را داشت......

اما دوست عزیزم؛ میدانی که گرگ ها و گوسفندان هر دو در آتش کباب می شوند و جهنمی اند ؟؟؟ چرا ؟؟؟ چون گرگ ظالم است و گوسفند مظلومی که بی تفاوت است و هیچ روش مقابله ای برابر  گرگ ظالم ندارد؟؟؟

خلاصه اینکه «من و تو»یی ها منتظرند تا من و تو (انا لله) بخوانیم تا خون تازه ای در رگهایشان جریان یابد....  

 طولانی شد... نه ؟؟؟




[ چهارشنبه 11 آبان 1390 ] [ 06:43 ب.ظ ] [ سایه بان ]

للحق

 

 شرکت الکترونیک آرتس (Electronic Arts) در جدیدترین شماره از سری بازی‌های «میدان نبرد» (Battlefield) کشور ایران و شهر تهران را تبدیل به صحنه جنگ کرده است و مردم ایران كه از ساخت این بازی خشمگینند، در اقدامی خودجوش به تحریم این بازی روی آورده اند.


دوباره پایشان را از گلیمشان درازتر کردند..... باز هم خیالی خام به سر راه دادند ... مگر در بازی هایشان خیال دفاع از وحوش بشر را در داخل خاک پاک این سرزمین تجربه کنند.....دارند برای خودشان زمین می سازند... بلکه در فضای مجازیشان برج میلاد ما را از فاصله ای هرچند نزدیکتر احساس کنند... اما یکی نیست که به این اسوه های حماقت یادآوری کند که ؛ تهران یک برج دارد که برجش دو پا دارد.... میدانید نام برج دوپای امروز تهران چیست؟؟؟؟ 30 سال است هنوز اندر خم یک کوچه اسیرید... آن هم کوچه ی آزادی است ..... آزادی را هنوز نفهمیده بکراند بازی سخیفتان را تصویر برج میلاد گذاشتید؟؟؟؟

آزادی بزرگ بود؟؟؟‌چند متر ؟؟؟ راستی برج آزادی ما هنوز نامش هم به قلب فتنه ی جهان (لندن) نرسیده ... چرا؟؟؟ شما می گویید : شه یاد یا شهیاد‌ ؟؟؟؟ هنوز هم با خاطرات شاه شاشویتان روزگار میگذرانید؟؟؟؟ آخر نگفتید که دکتر کپی (برای اهل فن ماهواره این مثال را عرض می کنم) نماد امریکا و پرزیدنت اوباما بود یا نماد آزادی بیان به زبان غربی ؟؟؟ شاید هم آزادی بیان به سبک بهایی گری و خود فروختگی ؟؟؟ هاااان ؟؟؟

این برج آنگاه لایق نام آزادی شد که برای آزاد شدن از بند نام ننگین شاه و همسر فاحشه اش، نظاره گر خونهایی بود که برای    آبیاری ریشه هایش در خاک ایران اسلامی بر زمین ریخت....

حالا دیگر ریشه هایی که حضرت شاش شما در خاک میدان شهیادتان کاشته بود پوسیده و ریشه های برج آزادی ما سن و سالش دارد به 33 میرسد.... برای خودش مردی شده .... برج آزادی امروز ما....

اما یک خبر جالب دیگر هم دارم آن هم این است که :

در پی تجاوز به زنان شهر نیویورک پلیس این شهر ناگزیر به راه اندازی گشتی شده تا به زنان دارای پوشش نامناسب تذکر بدهد.رئیس پلیس این شهر "پائل براون "در ایمیلی به مجله وال استریت گفت:این پلیس نیست که به زنان میگوید چه چیزی را نپوشند...بلکه تنها به آنها خاطر نشان میکند که در بخش عمده ای از این تجاوزها افراد متجاوز به زنانی حمله کرده اند که دامن های کوتاه ولباس نامناسب به تن داشته اند.......

کجایند مردان پر ادعا ؟؟؟؟ کجایند مدعیان آزادی ؟؟؟ مگر شما گشت ارشاد ما را نماد دیکتاتوری نمیدانستید؟؟؟ چه شده ؟؟ گشت ارشاد راه انداختید؟؟؟ اصلا دوست دارند (خیلی ببخشید ها) با شورت زیر بیایند بیرون .... این دلیلی برای تجاوز است در سرزمین شما که قربانش بروم همجنس و جنس مخالف و همه و همه در اختیار هم هستند برای رضای شما؟؟؟؟؟

بنابراین به این نتیجه میرسیم که ایران اسلامی کشوری است توسعه یافته در فرهنگ و ادب . زیرا خیلی وقت پیش فکر این روزهای امریکایی ها را می کرد..... دامن کوتاه و تجاوز و..... اما ایالات متحده امریکا کشوری است عقب مانده و جهان بیستمی .... چون آنقدر از کارهای خوب ملل با فرهنگ درس نگرفت تا کار کشید به دامن کوتاه و تجاوز و گشت ارشاد امریکایی.... تازه دنیایی تفاوت در این میان است... یکی این که ارشاد کنندگان ما خانمهای پلیس هستند اما خوشا به سعادت پلیس های امریکایی....




[ شنبه 30 مهر 1390 ] [ 08:55 ب.ظ ] [ سایه بان ]
سلام

با عرض پوزش فراوان از هموبلاگی های عزیزم... اهالی سایه بان.... میزبانان مهربانی که دلم برایشان حسابی تنگ است...
رفقا به امید خدا تا چند روز آینده با مطلبی پر مایه در خدمتتان هستم... اما عذز بنده را مبنی بر غیبت طولانی مدت این چند وقت بپذیرید .... به شدت درگیر نمایشگاه رسانه دیجیتال و بالاخص غرفه ی نهاد کتابخانه های عمومی کشور هستم... راستی از همین تریبون دعوتتون میکنم تا با حضور در نمایشگاه رسانه های دیجیتال بالاخص غرفه ی نهاد کتابخانه ها از برنامه های متنوع این نمایشگاه و غرفه ی نهاد بهره مند گردید. و در ضمن با حضور در این محیط این امکان را فراهم آورید تا با هم ملاقاتی حضوری داشته باشیم و نظراتتان را برای تبدیل این وبگاه به سایت سایه بان با هم تبادل کنیم....
منتظر حضور گرمتان هستم....
میعاد : مصلای تهران - شبستان - ورودی 15 - غرفه ی نهاد کتابخانه های عمومی کشور



[ پنجشنبه 14 مهر 1390 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ سایه بان ]
للحق

این پست  ابتدا تقدیم به آن کسی که یک لحظه به فکر فرو رفت...
(نمی دانم چه بگویم دیگه به اینجاش فکر نکرده بودم متشکرم ازت محدثه که وادارم کردی در این باره فکر کنم ) این پیام میزبان بزرگ چادر چیست؟؟؟ بود برای همه ی ما....
و بعد تقدیم به آن آمر به معروفی که با کلامش دل من را هم لرزاند.....

ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی بود . آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت .
اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) . علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم .
شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم . ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم . به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم . این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد .
پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه .
هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی .
خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت . حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری . خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم .
یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه .
از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید .
به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن . به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود شرعی و عرف واجبه) .
پی نوشت 1: پیشنهاد می کنم حتما تمامی نظرات پست چادر چیست و مناظره ی این عزیزان را بخوانید ..... 
پی نوشت 2 : این خاطره را از پوشش اسلامی انتخاب کردم....
پی نوشت 3 : خبر بسیار خوشی برای سایه بانیان دارم که زمینه اش هم شد لحظه ای به فکر فرو رفتن.....

کاملا بی ربط : سر آنکه دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است که دنیا وارون آخرت است .



[ چهارشنبه 30 شهریور 1390 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ سایه بان ]

للحق

ستون های درب حرم همان چاه های کوفه نیستند؟

 

خوب یا بد با تمام قلبم اشکهایش را می فهمم ..... خوب یا بد دردهای دلش را آورده برای آسمان تا او بگوید و آسمان درد دلهایش را ببارد تا آرام شود دوباره ... خوب یا بد اشک هایش منادی غم هجران امام جمعه ی فصل ظهور است ... خوب یا بد درد نامردمی ساکنان سرزمین سیاست را آورده تا در میان بگذارد با ولی نعمتش .......... خوب یا بد دلش بدجور گرفته که سر به سنگ قبر مولا می گذارد و به حال من و تو و آینده مان غصه هایش را دعا می کند....

دلش تنگ شده بود برای رجایی که واقعا فقط یک رجایی بود و دیگر جز او رجایی نبود.... ( اگر رجایی شهید نمی شد آیا آغوشش را بر فتنه گران می گشود و خانه اش را مامن منحرفان می کرد یا حقیقت عدالت طلبی را که مصداق بارز آرای ماخوذه اش بود متجلی می ساخت )

سجده ی پربغضش را بر آستان کدامین مهربان جز صاحب منصب ما بگزارد و شکوه کند از نامرادی ها . دلش برای من و تو تنگ است ای رفیق که در های و هوی گروهکهای تروریستی در غرب و شرق مرزهایمان پناه برده ایم به ......

بیداری یا نه .... با شما هستم آقای رهگذر سایه بان .... خبر داری که در کردستان عده ای از سربازان ولایت در چهله ی تابستان چون برگ خزان بوسه بر تربت ناب جمهوری اسلامی می زنند تا پاک کنند خاک این وطن را از وجود خودفروشانی که بنده ی حوس های شیطانیشان شده اند..... مبهم بود؟! سخن از صاحبان فرقه ی نابود شده ای است که امروز از رعب پرچم صلح و فرار بر افراشته اند بلکه رحمی نصیبشان شود اما غافلند که در هنگامه ی طلوع جنگ رزمندگان ما اینگونه نام خدا را مطلع صف شکنی هایشان قرار می دهند :

« بسم الله القاسم الجبارین »

چه خبر است در سیستان ؟ خبر دارید که تا امروز چقدر از هموطنان بی گناهمان در آتش توحش روباه سیرتان کبک صفتی که بازوی قوتشان لابی های صهیونیستی است، سوخته اند ؟ یا اصلا ساده تر بگویم ، من و تو که داعیه ی حزب اللهی بودنمان گوش فلک را خراشیده چقدر می شناسیم تحرکات و عوامل فرق ضاله ای چون جندالشیطان را ؟ یا اصلا چه تحلیلی داریم از جفتک پرانی های این جلادان ناقض حقوق بشر .....

زین پس همانطور که فصلی با عنوان عفاف و حجاب در سایه بان گشودیم سعی داریم تا صفحاتی بسازیم از دغدغه های حقیقی حضرت ماه.... درست است که این بی صفتان در میان هیچ قومیت و ملتی جای ندارند و مورد نفرت همه ی جامعه ی بشری هستند و حتی گرگ های غربی و امریکایی هم از پناه دادنشان فراری هستند( منافقین خلق را عرض می کنم ) اما بهتر است چشم های ما باز باشد تا تحقق فریادهای «این عمار» حضرت ماه را روز به روز بیشتر شاهد باشیم.

این بار دل من است که تنگ تنهایی توست ای ماه زمینیان امام عصر.... امروز صبح چشمان من بود که در تکاپوی لحظات مناجات تو اشک ها ریخت بر مفاهیم مناجات هایت

آهن آب دیده را زنگ عوض نمی کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی کند

به خیل دشمنان بگو ، به کوری دو چشمتان
مطیع امر رهبری ، رنگ عوض نمی کند....

کاملا بی ربط :

دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند، و گرنه، در هنگام راحت و فراغت و صلح و سلامت، چه بسیارند اهل دین.

 




[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 02:36 ب.ظ ] [ سایه بان ]
 للحق

دیروز رئیس دولت باز هم گل كاشت و جملاتی عجیب از خودش در كرد....
ببخشید شما به چه چیزی اعتقاد دارید آقای رییس دولت؟
شما چه نظریه ای داشتید در مورد فرهنگ این مملكت ؟ حالا چه بلایی آمد سر آن محمود احمدی نژاد شهردار مردمی و عدالت محور و مردم مدار و...

پشت این ماسك چه كسی پنهان شده است؟ محمود مشایی نژاد ! مگه نه ؟ چرا اینقدر غریبه شده ای آقای همسنگر قدیمی؟
-  چرا هرچه می گذرد احساس می كنم اردوغان را بیشتر از شما می شناسم؟
-  چرا هرچه بیشتر می گذرد دلم بیشتر می گیرد در غم غربت یارم؟؟؟
-  چرا هرچه می گذرد در تدارك سپاهیانت رجوی ها را بیش از شهدای بصیرت چون آیت و دیالمه ها میبینیم؟؟
-  چرا در گذر زمان گم كردیم آن رییس جمهور محبوب و مردمی را كه نظریاتش نبود جز فرمایشات آقا و مولایش؟؟
چه بلایی آمد؟
-  چه بلایی آمد بر سر من ، وقتی هركه را دیدم از من پرسید :1000 مترت را گرفتی؟؟ هرچه نباشد باید به اندازه ی هر سانتیمتر از ریش تو نیم طبقه ای بالا روند و....
میدانم كه این سوالات دردآور است و ملال آور .. اما چه كنم كه رویكرد حضرت دكتر 185 درجه رویگردان شده از روی حقیقیش..
چه بلایی آمد بر سرت موسی سلامت وقتی شنیدی : اعتقادی به جنگ فرهنگی ندارد؟؟؟ آن آقای بزرگواری كه به خاطرش چه فحشها و دری وری ها كه نشنیدی و چقدر از جیبت برایش پوستر چاپ نكردی و.... چه بلایی سر دل بی چاره ات آمد؟؟؟
چه كردی حضرت دكتر با دلهایی كه خوش شده بود به سرسپاری تو بر ولایت فقیه شان... گمان میبردیم در همه ی رئنكینگ های آماریتان یك ردیف هم برای ستون ولایت مداری های دول قبل و این دولت در نظر گرفته باشید... اما یقینا دچار انحراف شده بودیم.... این یك دفعه را ما دچار انحراف و اشتباه شده بودیم... اما چه پشتیبانی ها كه از جریانات منحرف وابسته به بدنتان نكردید و ....
بعید بود از تو ... به خدا با آه دل و اشك دیده ام نه برای تو بلكه برای غربت علی زمانه ام فریاد هل من ناصر برآورده ام.... هل من ناصر حسین را این عمار علی ما پاسخ داد...
یا ارباب امروز اهالی محله ی 9 دی همه با هم یك صدا پاسخ دادند نوای حضرت ماه ما را.... اما چه كسانی اند حرهای زمانه ما و كجایند؟ چه كسانی اند شب فرار كنندگان قافله ی حسین(ع).....
دلم سوخته بود برای ماه كه این روزها هم باید با سنگ لاخ های كهكشان دست و پنجه نرم كند (علی اكبر هاش...)ها و هم باید الودگی های هوا را كنار زند برای زدودن گرد و خاك های فتن امروز آخرالزمان... از منحرفان این دولت گرفته تا قالیباف هاو سگ های خانه ی بوقندیار بوقایی...
خدایت بیامرزدت آقایی كه روزی تمام وجودمان را خرج ماندن و آمدنت كردیم اما امروز سلامو صلوات را بدرقه ی راه شما...

پی نوشت : این پست دلنوشته ای است برای یاران... نه یونجه ای تازه بر آخور گوسفندان جلبك دوست و گربه صفتان خود فروخته... هنوز هم كه هنوز است یك تارموی محمود احمدی نژاد را به صد كافر حربی چون میرحسین و اعوان و انصارش نمیدهیم....

 



[ شنبه 19 شهریور 1390 ] [ 06:13 ب.ظ ] [ سایه بان ]

 

سروده طنز محمود كریمی خطاب به برخی مسئولان

 حاج محمود کریمی ذاکر اهل بیت (ع)شعری طنز را با اشاره به برنامه خنده بازار صدا و سیما سروده است.

--.

چند ماهی است در صدا سیما / آمده طنز پرطرفداری

در حقیقت سیاسی و کمدی / گریه دار است و خنده بازاری


جای اسم و مقام و حرف رکیک / بین برنامه بوق باب شده

جای لفظ فلان فلان قدیم / بوق ممتد ولی حساب شده


اگر اهل سیاست و ذوقی / من هم امروز حرف ها دارم

و چه خوب است در سخن جای / بعضی الفاظ بوق بگذارم

آی آقای بوق خالی بند / بوق ها را نریختی به حساب

بوق سهم عدالتت پس کو / مسکن بوق بی حساب و کتاب

همه بی کار و داده ای به یکی / چند پست کلیدی اهدائی

بزن از حلق مردم مظلوم / بده بوقندیار بوقائی

مانده ام بوق از کجا آمد / روی فرمان چرخ تو جا شد

مثل دوران بوق در بر تو / بوق پیدا شد و "هویدا" شد

دوستم با تو گفت از در لطف / درد خود با خلوص درمان کن

بوق بیرون فتاده ات دیدند / زشتی بوق خویش پنهان کن

طفلکی حرف بد نگفته به تو / اصلا این حرف را بزن تو به من

من اگر با تو حرف بوق زدم / بوق من را خودت بیا بشکن

یاد داری که بوق قبل از تو / بوق ها را شنید و کرد انکار

بس که هشدار را ندیده گرفت / منحرف شد ز راه و زد به چنار

شطّ رنج است ضربه ی حداد / بعد هر ضربه کیش و مات حدید

مرد باید که حرف حق بزند / هرکه عاش سعید مات سعید

محمود کریمی

۲۹ رمضان۱۴۳۲
 

کاملا بی ربط:


قطعاً خاک و کود لازم است تا
گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود

 




[ شنبه 12 شهریور 1390 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ سایه بان ]
للحق

یه دل نوشته ی کوچولو + چندتا سوال از خودمون....

در این چندسحر پایانی هیچ به آسمان نگاه کرده ای؟
میبینی چگونه در فراغ ماه زار زار اشک میریزد؟
توجه کرده ای که باید خداحافظی کردن و راه و رسمش را ما آدمیان ، این شبها ، از اسمان بیاموزیم؟؟؟
رسم وفاداری و مروت را ... رسم عشق و عاشقی را... رسم شبهای شیدایی را.... رسم ترس از ندیدن را... چه بسا این ابرها هم در حراس اینکه سال بعد ماه رمضان را نبینند اینطور بی قراری می کنند.... و الا در بحبوحه ی گرمای تابستان ابر کجا؟ باران و سرما کجا؟
غرش های این چند روز اسمان فریادی است بر سر من و تو...... می گوید : بلند شو دیگر... حرس آسمان را هم در آوردیم... از بی معرفتی هامان... از کینه ها و چندرنگی ها و ....
آغوشمان را بگشاییم بلکه چند قطره ای از معرفت آسمان نصیبمان گردد....


پس ببار ای بارون ببار............. که یار ما :
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است           آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم....




[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 12:21 ب.ظ ] [ سایه بان ]
درباره وبلاگ

امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب